خرید بک لینک

من اینجام!

دیگه قهوه بعد از ساعت ۱۲ ظهر ممنوع!

خوابم نمیبره و یه سری چیزای آزار دهنده داره تو ذهنم تداعی میشه

گریه و هق هقم صبح رفتنمون جوری که قلبم داشت از سینه کنده میشد انگار که همون موقع‌ام میدونستم دیگه قرار نیست ببینمش

ولع نگاهم تو لحظه‌ی آخر وقتی مسیج داد گیتو ببین و برام دست تکون داد... لحظه به لحظشو یادمه.. دردشم زنده‌س با گذشت ۶ماه اما خب یاد گرفتم باهاش دیل کنم،نزارم شب و روزمو بگیره و کمتر بهش فکر کنم

غم مثل ویروسه یا شایدم ما ویروس دنیایی به نام غم باشیم که هرکاری میکنه از پادربیایم آپدیت تر و مقاوم تر میشیم...

من کارای زیادی کردم که فراموشم بشه حس غمم اما با اعتماد به نفس از دست رفتم میخواستم چیکار کنم؟ قلبی که شکسته بود مگه با ۴تا حرف سطحیو پیام الکی خوب میشد؟ امان از ورزش

خیلی کمکه ... راستش هنوز مهشاد قبل از ۲۱ آذر نشدم و کلی ازش میتونم بگم فاصله دارم

خیلی چیزا در من از بین رفت که نمیدونم برمیگرده هیچوقت یا اصلا باید برگرده؟ اینو میدونم من یه ویروس جدیدترو ناشناخته تر شدم... باگ های کمتری دارم(و چقدر حیف که احساسات بزرگترین باگ های این دنیا هستن) آدم منطقی تریم... فقط شبا با خوندن پستای یه آدمی که تا حالا ندیدمش نیم ساعت گریه میکنم

نمیدونم زیادی درد کشیدن مقاومت میکنه یا ضعیف تر، فقط میدونم من دیگه بی حسم نسبت به این چیزا

و به خودم قول میدم هرجا حس کردم قلبم داره درد میگیره حتما پیگیر شم.چون یه خبری هست!

آمارگیر وبلاگ

: Theme BY

P I N K    T H E M E

برچسب: نویسنده: shallipass تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:11

صفحه بندی