بگذریم از تغییر رفتار بعضی از دورو بریام وقتی موقعیتشون حس کردن بهتره
از پیش علی میام :/ کلی حرفای عاشقانه زد که دوسم داره و فلان میدونم دروغ نمیگه اما خب دیگه سختمه باور کنم و بهشون اهمیت بدم در واقع
فقط گوش میدادم به تمام ابراز احساسات مردی که ۱۰سال عمرمو عاشقش بودم و اون خودشو تخلیه میکرد بخاطر مدل تموم شدن رابطمون حس گناه داشت فکر کنم و من باید همه چیزو میشنیدم بدون اینکه اذیت شم ... کلی خاطرات قشنگمونو مرور کرد
میگفت بعد از من نتونسته کسیو دوست داشته باشه شاید اگر جور دیگه ای تموم میشد با این حرفاش میرفتم تو رویا،های میشدم با هر کلمه ای که میگفت معتادم بوده میخواسته منو و هزاران حرف قشنگ دیگه ای که زد... ولی هیچکدوم از ابراز احساسات گرمش نتونست سردی حرف اونروزش تو مطب تراپیستو از بین ببره
مگه یه حرف چقدر میتونه برنجونت؟ که اونجوری بزاری کنار همه چیز رو، بری و پشت سرتم نگاه نکنی هیچ، وقتی برگرده و اونجوری احساساتشو نشونت بده و بغض کنه هم سرسوزنی نلرزی و قلبت نتپه برای این حجم عشق !
: Theme BY
P I N K T H E M E
برچسب:
نویسنده: shallipass